مراد على شمس
443
با علامه در الميزان ( فارسى )
حقيقت كلام براى خدا اثبات شده و هرچند معناى عادى كه ميان مردم معهود است از آن سلب شود ، پس كلام با آن حد اعتبارى متعارف از كلام الهى سلب مىشود ولى از لحاظ خواص و آثارش كه همان فهماندن به طرف باشد ثابت است . يعنى خدا هم مقصود خود را به پيامبر خود مىفهماند و اين همان حقيقت كلام است . و خداى سبحان هرچند كه براى ما بيان كرده كه اين فهماندن انبياء حقيقت كلام است ، و اشاره كرد كه كلام او صفات و وضع كلام ما آدميان را ندارد ، و ليكن بيان نكرده براى ما ، و خود ما هم از كلام او درك نكردهايم كه در حقيقت كلام او چيست ؟ و او چگونه با پيامبرانش حرف مىزند و مقاصد خود را به ايشان تفهيم مىكند ؟ چيزىكه هست اينكه : چه اين چگونگى را بفهميم و چه نفهميم نمىتوانيم خواص كلام معهود نزد خود را از خدا سلب نموده و بگوييم خدا كلام ندارد ، بلكه بايد بگوييم آثار كلام يعنى تفهيم معناى مقصود و القاى آن در ذهن شنونده ، در خداى تعالى هست . پس كلام خداى تعالى مانند زندهكردن و ميراندن و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين فعلى از افعال خداى تعالى است ، و درنتيجه صفات : « متكلّم » ، « محيى » ، « مميت » ، « رازق » ، « هادى » ، « توّاب » ، و غيره صفات فعل خدا هستند ، يعنى بعد از اينكه خدا موجودى شنوا آفريد و با او سخن گفت ؛ « محيى » و « متكلم » مىشود . و چون حيات را از او گرفت « مميت » بهشمار مىآيد . پس لازم نيست خداى سبحان قبل از اين هم اين صفات را داشته باشد ، و ذات او از اين جهت تمام باشد ؛ بر خلاف علم و قدرت و حيات كه صفات ذاتند ، و بدون آنها ذات ، تماميت ندارد .